پس بالاخره تایپ و فارسی و یاد گرفته بود.
جملههاش و نمیفهمیدم، احساس دلتنگی بود با شمع و شراب و آرزوی دیدن من!
دوباره خواندمش ، کمتر فهمیدم. صفحه زیر دستم و بستم؛ سمانه وارد اتاق شد و گفت : " تو کجایی ، چرا نمیآیی. فال تو بازهم خوب نبود."
نمی دونم چه اتفاقی افتاده ؟ یک هفته است که جواب تلفنم و نمی ده بارها و بارها وقت و بی وقت بهش زنگ زدم ولی جواب نداده . برایش پیغام گذاشتم و گفتم که کار واجبی دارم ولی باز زنگ نزده.
تو می گی دیگه بهش زنگ نزنم تا خودش زنگ بزنه؟ آخه مگه می شه ! من می خوام بدونم که چش شده ؛ چرا جوابم ونمی ده.
چرا می گی از دست من خسته شده؟ مگه من چیکارش کردم!
خیلی بد جنسی همش حق و به اون می دی ؛ الان منظورت اینه که از بس من بهش گیر دادم الان داره از دستم فرار می کنه؟ من کی بهش گیر دادم ؛ یه مثال بزن.
عجب حافظه ای داری؟ خوب شد من یه چیزی برای تو تعریف کردم تو هم باید یادت بمونه که پوز من و بزنی؟! خوب من اون دفعه باید می فهمیدم که کجا رفته بود؛ بخاطر همین ازش سئوال کردم؛ البته نمی خواست جواب بده؛ ولی من اصرار کردم ؛ اصلا من نفهمیدم تو دوست منی یا اون!
خوب حالا می گی چی کار کنم؛ چی دوباره که حرف اولت و می زنی؟ یعنی زنگ نزنم ؟ خوب اگه اونم زنگ نزنه چی؟
اصلا بی خیال گوشی تلفن و بده من یه زنگ بهش بزنم.
صبح که داشت می رفت سرکار برگشت و نگاهم کرد و گفت:" چی داری تند تند تعریف می کنی ، بذار وقتی برگشتم برام تعریف کن."
خندیدم و گفتم :" اون موقعه که گوش نمی دی ، خسته ای و می خواهی اخبار ببینی."
در جوابم گفت:" اگر تو حرف بزنی و من گوش کنم قول می دم که به حرفات گوش کنم ؛ ولی تو همش می خواهی که من حرف بزنم و از کارم تعریف کنم. وقتی که می گم من حرفی ندارم تو ناراحت می شی."
خندیدم و گفتم :" بدجنس نباش خوب بگو الان ساکت باشم دیگه."
بوسم کرد و از خانه خارج شد.
خیلی دیر کرده؛ نگرانشم ؛ جلوی ساعت نشستم و برای اینکه فکر نکنم چی شده اتفاقهای صبح تا حالا را مرور می کنم ؛ یعنی الان ساعت چند است؟
تقریبا یک ساعت از وقت آمدنش گذشته، تماس نگرفت که بگوید دیر می آید. دفعه قبل که با دوستاش شام رفته بودند بیرون زنگ زده بود و گفت که شام بخورم و منتظرش نشوم. گفته بود که تصمیم دارد کجا برود و دیر خواهد آمد.
یا حتی جلسه ای برایش پیش می آمد خبر می داد ولی امروز اصلا خبر نداده است.
دوباره به ساعت نگاه می کنم این دفعه واقعا دیر کرده! سه ساعت گذشته و هنوز نیامده! دوست ندارد که اگر خبری ازش ندارم به کسی زنگ بزنم. بارها گفته که اگر برایم اتفاقی بیافتد خودم خبر می دهم به کسی چیزی نگو و جاروجنجال راه نیانداز.
دلم شور می زند.
تلویزیون را روشن کردم، قرار بود وقتی برگشت چی برایش تعریف کنم؟
صدای زنگ بلند شد.
ترمز دستی و کشید و از ماشین پیاده شد.
فریاد زد:" زنی دیگه ، زن؛ آخه مگر زنم راننده می شه، باید پشت چرخ خیاطی بشینی نه پشت فرمون ماشین."
- آقا...
-" چی می گی، اصلا مگه حرفی هم داری که بزنی، شانس آوردی ، اگر من رانندگیم خوب نبود و فرمون و نمی چرخوندم الان باید تا صبح منتظر پلیس می شدیم."
-ولی...
-" اصلا کی به تو گواهینامه داده! برو خدا را شکر کن و حرف نزن."
برگشت پشت فرمان ماشین، در را به هم زد، پایش را گذاشت روی گاز و رفت، به چراغ قرمز هم توجهی نکرد.
وارد اتاقش شد، توی آینه خودش را نگاه کرد.لبخند تمام صورتش را گرفته بود. قبل از اینکه از اتاق خارج شود به دسته گل جلوی آینه نگاهی انداخت ، لبخندش پهنتر شد
وارد اتاقش شد، از کنار میزش گذشت، به آینه نگاهی انداخت، هیچی توی آن ندید. آب گلدان زرد شده بود .
وارد اتاق شد، خودش را انداخت روی تخت ، بالش را روی صورتش گذاشت، جلوی آینه یک دسته گل خشک بود.