چشمهایش را باز کرد، هنوز هوا روشن نشده بود، به ساعت نگاه کرد، 6 صبح بود، برای از جا بلند شدن زود بود، غلت زد ، او هنوز خواب بود ، توی خواب همان کسی بود که سالها میشناختش .
چهره سبزه ، چشمهای درشت و مشکی.
دوست نداشت زودتراز او بیدار بشود، نمیخواست وقتی که از خانه خارج میشود بفهمد که بیدار شده!
چند وقت بود که نه موقع خوابیدن شببخیر گفته بودند و نه صبح سلام کرده بودند.
به ساعت نگاه کرد، تقریبا نیم ساعت دیگه زنگ ساعت به صدا در میآمد و از خواب بیدار میشد و بعد از چند دقیقه خانه را ترک میکرد.
صبحانه نمیخورد، عادت داشت که صبح ناشتا یک لیوان آب بخورد و بعد از دو ساعت یک یا دو لیوان چای.
بارها گفته بود که هیچی جای چای را برایش نمیگیرد.
چند وقتی بود که اخلاقهایش عجیب شده بود، دیر میآمد خانه و بدخلق بود هر وقت همه دور هم جمع میشدند ، سعی میکرد به هر بهانهای شده برای مدتی از جمع خارج بشود و جایی دیگر برود.
تا حالا نپرسیده بود که کجا میرود؛ یک دفعه خواست که همراهیش کند ولی او گفته بود:" کجا میخواهی بیایی؟ مگه اینجا همون جایی نیست که دوست داشتی باشی؟ حالا از اینجا هم خسته شدی؟"
نتوانست بگوید که از نگاهها و سئوالهای اطرافیان خسته شده، از اینکه به همه بگوید:" رفته تا سر کوچه الان بر میگرده "، خسته شده!
چند روز پیش مامانش گفته بود که او عجیب شده!
منتظر جوابش بود ولی نتوانست جوابی بدهد فقط با حرکت سر حرف مامان را تصدیق کرد!
جرات نکرد چیزی بگوید، ترسید که بغض گلویش بترکد و هر چی حرف این چند ماهه توی دلش مانده را بگوید.
صدای زنگ ساعت بلند شد، او از جایش بلند شد .
او چشمهایش را بست.
دست و پا ندارم و فقط روی زمین میخزم. چیزی نمیبینم و چیزی نمیشنوم.
حاضر نیستم این حس و با هیچ حس دیگری عوض کنم . همه چیز و می شه فراموش کرد . فقط صدای آب شنیده می شه ؛ نه صدایی ، نه نگاهی.
برگشتم ؛ با دست بخار روی آینه را پاک کردم و به خودم نگاهی انداختم. موهای کوتاه پسرونه، پهلوهای گوشتی ،که می شه به دستگیره تشبیهشون کرد ، شکم کمی برآمده و رانهای تپلی که شاید اندازش از ۶۵ سانت بیشتر باشد.
خودم و با او مقایسه کردم و خندهام گرفت.
وقتی وارد شد، برای چند ثانیه همه جا ساکت شد، با آن قد بلند و پاهای کشیدهاش حتی اگر گونی هم تنش میکرد باز جلب توجه میکرد؛ اما گونی تنش نکرده بود! یک دامن کوتاه مشکی تنگ که نصفی از رانش هم به سختی پوشونده بود با یک تاپ مشکی که یک آستین بیشتر نداشت.
لباس تنش بود و تنش نبود. کفشش با پاشنههای سه یا چهارسانتی جلوه خاصی به دامنش داده بود.
موهای حالت دارش لختی شانهاش را میپوشاند و دو سه تار مویی که روی صورتش ریخته شده بود و هر چند وقت یکبار با حالت خاص کنارش میزد معلوم بود که اذیتش نمی کنه.
ریمل مژههاش و بلندتر و مشکیتر کرده بود و سایه پشت چشمش به صورتش رنگ داده بود.
یاد خودم افتادم ؛ مثل همیشه با یک تیشرت و شلوار لی و یک کفش کتونی به آنجا رفته بودم. وقتی وارد شد خودم و پشت ستونی که به آن تکیه داده بودم مخفی کردم و سعی کردم با بغل دستیم به صحبتم ادامه دهم ولی به نظر میرسید دیگه به حرفهام که تا چند دقیقه پیش با دقت گوش میداد ، گوش نمیداد. دستم و جلوی چشمش تکان دادم ولی فقط دستم و گرفت و انداخت .
دوباره به آینه نگاه کردم، دوباره بخار گرفته بود، پاکش کردم ؛ یک نگاه دیگه انداختم ، فردا اول صبح قبل از هر کاری میروم آرایشگاه موهایم را باز کوتاه میکنم و بعدازظهر برای خودم یک کفش کتونی و شلوار لی دیگه میخرم!
نور از لای پنجره به چشمش خورد، توی رخت خواب چرخی زد و به ساعتش نگاه کرد .
تکان تخت زن را از خواب بیدار کرد. چشمهایش را باز کرد ؛ چشمهایش باز بود؛ زن چشمهایش را بست.
از سر جایش بلند شد. وارد آشپزخانه شد. سماور را روشن کرد و به حمام رفت.
صدای شرشر آب سکوت صبح را برهم زده بود. زن دستش را روی چشمش گذاشت.
از حمام خارج شد و سهشوار را روشن کرد. زن تکانی خورد و بالش را روی گوشش گذاشت.
صدای استکان و ریختن چای جای صدای سهشوار را گرفت.
زن پتو را روی سرش کشید.
صدای خداحافظی اولین کلمهای بود که زن شنید.
زن روی تخت نشست ،گوشی تلفن بی سیم را از لبه تخت دونفره شان برداشت گقت :رفت،زنگ نزن در بازه!
عقربههای ساعت، 6:30 دقیقه صبح را نشان میدادند.
تلویزون و خاموش کرد ، بلند شد و رفت جلوی کتابخانه ؛ یک کتاب از میان کتابها برداشت ولی دوباره گذاشت سر جاش؛ یک کتاب دیگر انتخاب کرد ، کتاب را ورق زد ولی آن را هم بست و همینطوری گذاشت روی بقیه کتابها!
رفت آشپزخانه ، در یخچال و باز کرد بدون اینکه چیزی بردارد در یخچال و بست.
رفت جلوی قفسه فیلم ها ، یکی یکی به فیلمها نگاهی انداحت اما هیچکدامشان توجهش را جلب نکرد.
رفت و خودش و پرت کرد روی تخت ،صورتش و به بالش فشار داد ، چیزی نشنید جز صدای نفسهای خودش.
